شب پریشان است و دل در خویش حیران مانده است در ورای بی خودی سر در گریبان مانده است وای بر دل قافله عمریست با بال سپید از دل این دشت رفت و شهر ویران مانده است از گلوی توپ و تركش ، بال و پر می ساختند باز دل درگیر خار این بیابان مانده است روی مین با شوق ، پرواز دوباره تا بهشت سیل می گشتند و دریا غرق طوفان مانده است موج آمد ، زود برگشت و صدفها نیز هم وای بر سنگی كه عمری زیر باران مانده است