غریبانه در شب ، نگاهی شكست دلی در ورای تباهی شكست دلی خسته از سنگهایی سترگ كه با دستشان ، بی گناهی شكست میان هجوم غروبی غریب سری ، پهلویی، بارگاهی شكست به صحرای صورت لب اشك سوخت شبی كه علی در سیاهی شكست پس از یاس الماس ، اُف بر زمین كه دنیای ما هم ، به آهی شكست