مجنون میان هور و آتش شعله ور
شد
نیزار خاكستر شد و دل در خطر شد
یك آسمانی مرد ، با دستان خالی
در موج خون و خشم ، بر مجنون
سپر شد
یك ذوالفقار تشنه ، رخش آرمانی
جنگید تا جایی كه مفقود الاثر
شد
هور از خجالت در سكوتی سرد
غلطید
ا نگار در نیزار ، عاشوری دگر شد
یك عمر دلتنگ غروب هور و نیزار
دیگر میان خاك خوزستان سحر شد