خورشید بر نیزه
آنسان كه ستاره اشك را می فهمید
خورشید ، درون خون خود می غلطید
در گودی مقتل از شنهادت می گفت
از دشنه و تیر و از رشادت می گفت
تقدیر ، میان ظهر عاشورا بود
عباس ، لبش كویر و دل ، دریا بود
دریا چه خجل شد از گلوی عباس
تیر ستم است ، روبروی عباس
سر سینه سپر نمود و فرقش بارید
وقتی كه علی اصغر لیلا خندید
در حلقه خون ، لبان او سیراب است
چشمام شهادت طلبش بی تاب است
تیر آمد و چشم آسمان را بوسید
دردانه گل باغ علی را بوئید
دامان زمین فرش تن دریا شد
خورشید ، بروی نیزه پا برجا شد
دریا به خروش آمد و عاشورا
شد نقطه عطف دین ما در دنیا
(ام.خــزان)