تقدیم به پیشگاه حضرت
ولی عصر (عج ا...) :
ذوالفقار
از فكر رفتنت ، تن من زار می شود
روحم به خون نشسته و بیمار می شود
از فكر رفتنت ، دل خفاشهای پیر
از لابه لای دشت ، پدیدار می شود
آتشفشان دلهره ام در تلاتم است
تیغ گدازه بر سرم آوار می شود
رفتی و شمعِ شادیِ شبهایِ من خموش
نطق سیاه حادثه پربار می شود
رفتی و خلوتم پُرِ از خالیِ تو شد
هر روز هم نبودِ تو تكرار می شود
وقتی كه شورِ شهدِ شب از راه می رسد
دست دلم به دامنت احضار می شود
اما دوباره سایه دل با طناب وَهم
در تنگنای شایعه ، بردار می شود
چشم حیا نشسته به گل ، چشم بی حیا
در تارِ تنگِ تیرگیش ، هار می شود
دیگر بیا كه دست تو بر فرق خیس شب
چون ذوالفقارِ حیدرِ كرار می شود
(ام.خــزان)