رعد
چشم در چشمهای من می دوخت ، با رخی زرد باز می خندید
در نگاه دلش هوا ابری ، كوهی از درد باز می خندید
اشك بر روی گونه اش غلطید ، قطهر قطره سكوت جاری شد
از زمین خار و سنگ می بارید ، در شبی سرد باز می خندید
كوچه های خیال تعطیل است ، مرگ در باغ بال و پر می زد
غنچه پیر ناله سر می داد ، غنچه ای فرد باز می خندید
خنده اش طعم تلخ تنهایی ، بازهم تلخ تر پر از غم بود
ابرهای دلش پر از باران ، رعد نامرد باز می بارید
ساحل سخت چانه اش دیگر ، روی امواج اشك لرزان شد
مرگ در كام خود فرو بردش ، قله درد باز می خندید
آسمان بهار ابری شد ، چكه چكه خزان فرو می ریخت
شهر در انحصار تنهایی ، روح آن مرد باز می خندید


شعر مفهوم سرشت آدم است
شعر آغاز سرای بی غم است
می نگارم قطره های عشق را
شعر عشق ناتمام عالم است