شــریان
در سینة شب ، مانده در توفان چشمت
خشكیده دل ، لب تشنة باران چشمت
شبگردهای آسمان ، پرنور هستند
از انعكاس خنجر برّان چشمت
دستی به بالا ، آستین جا مانده از عشق
در حسـرت زنجیرة ایمان چشمت
رود دلم جاریست در راهی كه شاید
روزی رسد بر بستر جریان چشمت
رگبرگهای قامتم را پاره كردند
دستی بكش بر دیده با شریان چشمت
چشمان خونبار عطش می سوزد آخر
در التهاب آتش سوزان چشمت
تار است دنیا ، چشمها در انتظارند
وقت ظهور عشق بی پایان چشمت

شعر مفهوم سرشت آدم است
شعر آغاز سرای بی غم است
می نگارم قطره های عشق را
شعر عشق ناتمام عالم است