ابر در آسمان نمی گنجد ، سینه رعد و برق پر درد است
باز انگار پشت این دریا ، رد پای غریب یك مرد است
باد صحرای سینه سوزان شد ،چشمهای چمن سخن گفتند
گونه سرخ انتظار اینجا ، مثل پاییز باغمان زرد است
گامهایش چه محكمند انگار ، زیر گامش شكست جان می داد
آتش آفتاب تابستان ، در حریم نگاه او سرد است
كوچه باغ سكوت را لرزاند ، ارتعاش عبور اندامش
در طلوع نگاه لبخندش ، صخره های عظیمی از درد است
رود غم گام در چمن برداشت ، قطره قطره سكوت را بلعید
باز هم یك غریبه می فهمد ، چشم غربت چقدر نامرد است


شعر مفهوم سرشت آدم است
شعر آغاز سرای بی غم است
می نگارم قطره های عشق را
شعر عشق ناتمام عالم است